|
چه فریاد بزنم چه آرام و از ته دل بگویم فرقی نمی کند مقدمه چینی لازم نیست.... ما سالهاست که به نیامدنت عادت کرده ایم... تا آنجا که خیلی هایمان دیگر فراموش کرده ایم دعا برای ظهورت کار همیشگی اجدادمان بود.... مهدی جان ما نمی دانیم اگر تو نباشی چه فاجعه ایست ولی اگر بیایی می فهمیم نبودنت چه فاجعه ای بود.......... یا قائم آل محمد به ما نشان بده نبودنت چه فاجعه ایست.. ای موعودم!می ترسم نیایی و ما مسوولیت انتظار را روز به روز کمرنگ تر انجام دهیم مثل انتظار نسل ها که هرروز کمرنگ تر شد... بیا و مسوولیتمان را از دوشمان بردار. مهدی جان بیا.... بیا بخاطر نجات انسانیت.. بیا برای نجات کلمه مظلوم عدالت... بیا برای شستن ریا از چهره انسانیت... بیا به خاطر اینکه مهدی موعود بیاید... یوسف زهرا بیا....
ای پادشه خوبان داداز غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی دائم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعبفان را دروقت توانایی مشتاقی و مهجوری دورازتوچنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی یارب به که شاید گفت این نکته که درعالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 9:54  توسط کاج
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد... نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت... ولی بسبار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد... گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش... و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد... وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد... بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را .
+ نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 15:41  توسط کاج
|
یک روز دکتر شریعتی سر یکی از کلاسهای دانشگاه مشهد این سوال را روی تخته سیاه نوشت.کلاس غرق تفکرشد و هریک به طنز یا به جد دلیلی می آورد بعداز چند جواب قانع نکننده سرانجام دکتر به سراغ درس رفت و همچنان آن سوال در ذهن همه بی جواب ماند تا اینکه یکی از دانشجویان سرکلاس بعدی دکتر دوباره آن سوال را روی تخته سیاه نوشت.وقتی دکتر وارد شد گفت: ببینید آقا خیلی سادس.وقتی محمد(ص) دعوتش را آغاز کرد در مقابلش یه عده بودن با یه پرچم قرمز:ابوسفیان و امیه و ... بقیه روشن بود دشمن کیه و از چی دفاع می کنه.پشت به دیوار کعبه در حمایت 360خدای مکی واین طرف هم پیغمبر ایستاده بود با پرچم توحید.اوناهم می دونستند پیغمبر چی می خوادو چی میگه و با چی دشمنه.پیامبر هم می دانست که اونا کی اند و از چی دفاع می کنند و چی می خوان.جبهه مشخصی بود و محمد(ص)پیروز شد.اما در دوران علی(ع) نه!! جناح بندی مشخص نبود.همه پرچم توحید به دست داشتند و داعیه اسلام!اونی که نمازشب می خواندوقرآن به سر می گرفت روی علی(ع)شمشیر کشیده بود.جناح حق و باطل تبدیل شده بود به جناح حق و نفاق!!اون هایی که در اردوگاه علی(ع)بودندو زیر پرچم علی(ع)در حقیقت زیر پرچم ابوسفیان و بنی امیه بودند.نفاق.روبروی علی منافق بود نه کافر.درصفین کیاروبروی علی(ع)ایستاده بودند؟همه آنهایی که داعیه اسلام داشتندو ادعای صحابی بودن.درجمل چی؟پرچم کفر مشخص نبود.درهردوسو بانگ "محمد رسول الله"بلند بود و تلاوت قرآن و این جمله برپرچم هردو حک شده بود.اما یکی به حق و دیگری به نفاق و عوام درآن میان حیران درک حق! و آنها قرآن برسر نیزه کردندو علی(ع)قرآن ناطق بود و از عوام فریبی صدایش بلند شده بود فریاد می کشید و از درد نفاق لب هایش را می گزید..........
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 17:20  توسط کاج
|
خداوندا در این دنیا که من باتو و تو بامن
به سان ریشه و گلبرگ می مانیم من از آنکس که آبی بر تو ننشاند
بسان صخره بیزارم که از امواج بگریزد اگر حتی هرازچندی نوازش هم درآمیزد همانا صخره می داند... که یا امروز یا فردا نچندان دور تمام تارو پودش نیست می گردد........
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 10:3  توسط کاج
|
|